تبلیغات
حقیقت فیزیک - اثر نیکی به پدر و مادر
 
حقیقت فیزیک
فیزیک -شیمی- زیست - زمین شناسی و انتقادی
                                                        
درباره وبلاگ

علی صارمی متولد 1362دبیر فیزیک مجتمع آموزشی شهید بهشتی (تیزهوشان)و دبیرستان نمونه باقرالعلوم(ع)شهرستان بروجرد.ممکن است بسیاری از مطالب در راستای رشته تحصیلی بنده نباشد ولی امیدوارم در شناسایی حقایق موثر باشد.
برای ارسال نظرات، روی دایره سبز رنگ کنار عنوان هر پست کلیک کنید.
مدیر وبلاگ : علی صارمی
نویسندگان
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 19 مرداد 1391 :: نویسنده : علی صارمی

سخنرانی مکتوب از شهید حاج شیخ احمد کافی اعلی الله مقامه

جوانهای عزیز شما را به خدا داستان واقعی قرآنی زیر را درباره اثر نیکی به پدر و مادر را بخوانید و از آن درس بگیرید :

یكى از جوانان بنى‏ اسرائیل شغلش تجارت بود و وضع مالى بسیار خوبى‏ داشت‏0 او پدر فقیرى داشت كه گاهگاهى به او سر مى زد0 اى آنهایى كه دستتان به دهانتان مى رسد و والدینتان فقیرند، بیشتر مراعات ایشان را بكنید چرا كه آنها از پیرى به اندازه كافى‏ شكسته شده اند و دیگر تحمل دل شكستگى از بى‏ اعتنایى و رفتارها و گفتارهاى تند شما را ندارند0 بگذریم، یكبار ده پانزده روز گذشت و جوان دید كه از پدرش خبرى نشد0 وقتى كه به خانه‏ پدرى آمد دید كه ایشان از لحاظ مالى وضعشان‏ بسیار آشفته و پریشان است‏0 آنگاه بود كه تصمیم‏ گرفت تا والدینش را به نزد خود ببرد0 اما دلش هم نمیخواست كه فقر مالى ایشان را به رخشان بكشد و میخواست كه پیشنهادش را كاملا مودبانه مطرح‏ كند، اما چگونه ؟ مى دانید چه كرد ؟ گفت : بابا جان، من از شما گله اى دارم‏0 پدرش پرسید : از من ؟ چه گله اى دارى ؟ مگر من چه كرده ام ؟ گفت‏ : بابا جان، من پدرى به كم لطفى شما ندیده ام‏0پدرش پرسید : چطور ؟ گفت : شما پسرت را روى این ‏همه ثروت انداخته اى ( مى گوید " تو " انداختى‏، نمى گوید كه " خودم " پیدا كرده ام ) و خودت‏ را كنار كشیده اى و راحت كرده اى آیا فكر این‏ را نكردى كه من - جوان خام بى تجربه - ممكن است‏ كه یكوقت اشتباه كنم ، هم خود گرفتار بشوم ، هم‏ شما از آتش اشتباه من بسوزى ؟ آخر چرا قدمى‏ براى راهنمایى من برنمیدارى ؟ به این ترتیب‏ پیشنهادش را آنگونه بیان كرد كه پدرش فكر كند واقعا این فرزندش است كه محتاج اوست نه برعكس‏0او اینگونه پدرش را مودبانه بنزد خود برد و سر جاى خودش نشاند0 كارگرانش را هم جمع كرد و گفت‏ : شما تا حالا چند نفر بودید ؟ گفتند : دوازده‏ نفر0 گفت : از امروز این مغازه سیزده كارگر دارد0 پرسیدند : سیزدهمى كیست ؟ جواب داد : خود من‏0 باز پرسیدند : پس كارفرما و رئیس كیست ؟ گفت : پدرم‏0 ( جوانها ! اگر به پدرتان احترام‏ بگذارید، در اصل به خودتان احترام گذاشته اید )یكروز پدر قبایش را از تن درآورد، تا كرد، زیر سرش گذاشت و خوابید0 پسر هم پشت میز تجارت‏ نشست‏0 مدتى نگذشته بود كه یك مشترى به مغازه‏ آمد و گفت : آقا از این نوع گندم چقدر دارى ؟ پسر گفت : چقدر میخواهى ؟ پاسخ داد : خیلى‏0 پسر هم گفت : من هم خیلى دارم‏0 مشترى گفت : مثلا دویست تن‏0 او گفت : اشكالى ندارد0 من سیصد تن‏ هم دارم‏0 در باره قیمت هم توافق كردند و پسر پولها را نقدا گرفت‏0 خریدار گفت : جنسها را رد كن كه تحویل بگیرم‏0 پسر گفت : جنس را فردا تحویل میدهم‏0 مشترى پرسید : چرا ؟ پاسخ شنید : امروز جنسها در انبار است‏0 گفت : به این‏ كارگرها بگو تا جنسها را بیرون بیاورند كه من‏ فردا نمیتوانم بیایم‏0 پسر گفت : در انبار بسته‏ و كلید قفلش در جیب پدرم است‏0 او هم قبایش را درآورده ، زیر سرش گذاشته و خوابیده است‏0 من‏ حاضر نیستم كه بخاطر مال دنیا پدرم را از خواب‏ بیدار كرده و ناراحتش كنم‏0 میخواهى برو فردا بیا نمیخواهى پولت را پس بگیر0 مشترى هم پولش‏ را پس گرفت و رفت‏0 ساعتى گذشت و پدر بیدار شد0پرسید : پسر جان ! معامله اى انجام دادى ؟ گفت‏ : نه، پدر جان‏0 باز پرسید : اصلا مشترى نیامد ؟ گفت : چرا، آمد0 اتفاقا اگر معامله مان شده‏ بود0 خیلى هم عالى بود، اما تقدیر ما نبود0 پدر پرسید : چطور تقدیر ما نبود ؟ پسر گفت : كم و زیاد میكرد0 پدر گفت : تو هم كم و زیاد میكردى‏0گفت : كم و زیاد هم كردیم ، قیمت ما را هم قبول‏ كرد، اما او عجله داشت و جنسها را همان موقع‏ میخواست ، جنسها هم كه در انبار بود0 پدر گفت : خوب جنس را از انبار بیرون مى آوردى‏0 گفت : درش‏ قفل بود و كلید آن در جیب شما بود0 شما هم كه‏ خوابیده بودید، نمیخواستم بیدارتان كنم‏0 پدر دست در جیبش كرد و وقتى كه دید كلید در جیب‏ اوست خیلى ناراحت شد0 با خودش گفت : حالا ما به‏ پسرمان سودى نمى رسانیم هیچ ، به او ضرر هم مى‏ زنیم‏0 بعد رو به پسرش كرد و گفت : پسر جان ! از این همه محبت تو ممنونم‏0 اى كاش مى توانستم‏ جبران كنم اما من كه به جز یك گاو چیز دیگرى‏ ندارم‏0 این گاو را به تو مى دهم ، یك دعا هم‏ روى آن مى گذارم ( جوانها ! گاو یا ارث پدر مهم‏ نیست، دعاى پدرست كه مهم است )0 آنوقت چنین دعا كرد : خدایا ! به بركت همین یك گاو ثروت فوق‏ العاده اى نصیب فرزندم كن كه حداقل آن ثروت را از ما بداند و ما هم سودى به او رسانده باشیم‏0 چند روز بعد از این دعا هم پدر از دنیا رفت‏0ببینید خدا چه صحنه اى درست كرد تا دعاى این‏ پدر را در مورد پسرش مستجاب كند0 از همان بنى‏ اسرائیل دو پسر عمو هم بودند كه یك دختر عمو داشتند و هر دو هم او را مى خواستند0 هر دو نفر به خواستگارى دختر عمویشان رفتند0 پدر دختر كه‏ نمیدانست چه كند زرنگى كرد و گفت : من كه‏ نمیخواهم با شما ازدواج كنم‏0 این دختر من است‏ كه باید زن شما بشود0 دختر جان ! كدام یك از پسر عموهایت را میخواهى ؟ دختر هم با زرنگى بیشتر پاسخ داد : پدر جان ! باید فكر كنم‏0 شب به شما میگویم‏0 شب كه شد دختر به پدرش گفت : بابا جان‏ ! من به ثروت و زیبایى پسر عموهایم نگاه نمى‏ كنم بلكه من آنرا كه دیندارتر است میخواهم‏0(اى پدر و مادرها ! شما را به امام زمان علیه‏ السلام قسم آیا شما چنین دخترى را در خانه‏ هایتان تربیت كرده اید كه بتوانید با افتخار بگویید : این دختر مال ماست ، نتیجه عمر ما و تعلیم و تربیت ماست ؟ ! ) پدرش گفت : آن یكى‏ دیدندارتر است‏0 دختر هم گفت : بسیار خوب، من هم‏ همان را میخواهم‏0 دختر را به عقد همان پسر عمویى كه دیندار بود درآوردند0 چند شب كه از ازدواج آن دو نفر گذشت پسر عموى دومى از ازدواجشان با خبر شد0 نیمه شبى به خانه آنها آمد و در زد0 پسر عمویش در را باز كرد و پرسید : كارى دارى ؟ گفت : شما دختر عمو را گرفته اى‏ و به خانه ات برده اى ؟ پاسخ داد : بله‏0 او هم‏ ناگهان شمشیر كشید و در همان كوچه سر داماد را برید0 بعد هم شمشیرش را برداشت، به خانه رفت و راحت خوابید0 نوعروس پس از مدتى كه دید شوهرش‏ نیامد به كوچه رفت و با جسد خون آلود شوهرش‏ روبرو شد0 فریاد زد : مردم ! شوهرم را كشتند0همه مردم جمع شدند0 اقوام او بیخبر از همه جا به در خانه آن پسر عموى قاتل رفتند كه به او خبر بدهند0 آن بى انصاف هم مثل اینكه از هیچ جا خبر ندارد با شیون و زارى كه : " اى واى پسر عمویم را كشتند " به سراغ بنى اسرائیل آمد و گفت : یا باید قاتل پسر عمویم را به من بدهید كه او را بكشم یا باید خونبهایش را بدهید0 همه‏ جمع شده بودند و از هم سوال میكردند : چه كسى‏ او را كشته ؟ ما كه نكشته ایم چه خونبهایى‏ بدهیم ؟ دعوا بالا گرفت و سر و صدا بلند شد تا به گوش حضرت موسى علیه السلام رسید0 آن حضرت‏ گفت : آن جوان راست میگوید ، یا باید قاتل را به او بدهید یا خونبهایش را بپردازید0 خلاصه‏ دعوا حل نشد تا جبرئیل علیه السلام آمد و مضمون این آیه را از سوى خدا مطرح كرد : و اذ قال‏ موسى لقومه ان الله یامركم ان تذبحوا بقره‏ قالوا : اتتخذنا هزوا ؟ قال : اعوذ بالله ان‏ اكون من الجاهلین‏0 ( سوره بقره / آیه 67 ) موسى‏ علیه السلام گفت : خداوند مى فرماید كه اگر میخواهید این غائله به خوبى تمام شود گاوى را بكشید و بدن آن گاو را به بدن این مقتول بزنید تا خدا این مرده را زنده كند و خودش به شما بگوید كه قاتلش كیست ! بنى اسرائیل پرسیدند : اى موسى ! آن گاوى كه خدا گفته باید چگونه باشد ؟ 000 قال انه یقول انها بقره لافارض و لابكر عوان بین ذلك فافعلوا ما تومرون‏0 ( سوره بقره / آیه 68 ) خداوند فرمود : آن گاو باید نه پیر باشد نه جوان‏0 بنى اسرائیل دوباره گفتند : قالوا ادع لنا ربك یبین لنا مالونها 000 ( سوره‏ بقره / آیه 69 ) رنگ آن گاو چگونه باید باشد ؟ قال انه یقول انها بقره صفراء فاقع لونها تسر الناظرین ( سوره بقره / آیه 69 ) موسى علیه‏ السلام گفت كه خداوند مى فرماید : رنگ آن گاو باید رنگ زردى باشد كه هر كس نگاهش كند خوشش‏ بیاید0 حالا بنى اسرائیل دو نشانه از آن گاو دارند : یكى میانسالى آن و دوم رنگ زرد و شاداب‏ آن، اما هنوز هم دست برنمیدارند0 باز گفتند : اى موسى ! از خدا بخواه تا نشانه هاى دقیقترى‏ بما بدهد كه در تشخیص آن گاو دچار شك و شبهه‏ شده ایم‏0 قال انه یقول انها بقره لا ذلول تغیر الارض و لا تسقى الحرث مسلمه لاشیه فیها 00 0 (سوره بقره / آیه 71 ) موسى علیه السلام گفت كه‏ خداوند مى فرماید : آن گاو باید گاوى باشد كه‏ تا بحال از آن براى شخم و آبیارى زمین استفاده‏ نكرده باشند و نقص بدنى هم نداشته باشد0 آنها هر چه گشتند، نتوانستند گاوى را پیدا كنند كه‏ همه این چهار نشانه را داشته باشد0 براى همین ، پیش موسى علیه السلام آمدند و گفتند : نمى شود یك گاو دیگر باشد ؟ موسى علیه السلام گفت : نه‏ ، خداوند مى فرماید كه حتما باید همان گاو باشد0 در همین موقع یك نفر پیدا شد و گفت كه‏ گاوى را سراغ دارد كه همه آن نشانه ها را دارد و آنها را به در خانه همان پسر تاجرى كه پدرش‏ گاوى به او داده و برایش دعا كرده بود ، برد0همگى نگاه كردند و دیدند كه گاو پسر تمام نشانه‏ ها را دارد0 جریان را براى او تعریف كردند و آخر هم گفتند : دواى درد ما، گاو شماست ، آن را به چه قیمتى میفروشید ؟ تاجر گفت : من خیلى‏ ثروتمندم و این گاو از لحاظ مالى اصلا برایم‏ مهم نیست اما چون این گاو از پدرم به من رسیده‏ و مرا به یاد او مى اندازد دلم میخواهد كه فروش‏ آن با اجازه مادرم باشد0 آنگاه از مادرش پرسید : بنى اسرائیل گاو ما را میخواهند0 آن را به چه‏ قیمتى بفروشم ؟ مادرش گفت : به دویست درهم‏0 بنى‏ اسرائیل گفتند : ما را مسخره كرده اى ؟ گاوى را كه پنج درهم نمى ارزد ، میخواهى دویست درهم‏ بفروشى ؟ تاجر گفت : اگر نمیخواهید بروید0 آنها هم اول خواستند برگردند اما بعد از اینكه چند قدمى دور شدند به این نتیجه رسیدند كه‏ پولهایشان را روى هم بگذارند تا مسئله حل شود0 بنابر این پیش تاجر برگشتند و گفتند : این‏ دویست درهم را بگیر و گاو را بده‏0 او گفت : باید از مادرم اجازه بگیرم‏0 مادرش گفت : پسر جان ! به آنها بگو كه باید چهارصد درهم بدهند0بنى اسرائیل هم گفتند كه گاو را نمیخواهند و رفتند0 اما دوباره پشیمان شده پولهایشان را روى‏ هم گذاشته آمدند و گفتند : گاو را بده‏0 باز هم‏ مرد گفت : باید ببینم كه مادرم راضى است یا نه‏ ؟ اینبار هم مادرش گفت : پسر جان ! بگو هشتصد درهم‏0 خلاصه كار بجایى رسید كه مادر گفت : پسر جان ! اگر بنى اسرائیل گاوت را میخواهند0 باید وقتى آن را كشتند و پوستش را كندند آنرا پر از طلا و نقره كنند و برایت بیاورند0 بنى اسرائیل‏ هم كه دیدند چاره اى جز اینكار ندارند گاو را گرفتند ، كشتند، پوستش را هم پر از طلا و نقره‏ كردند و به مرد دادند0 بعد گاو كشته شده را پیش‏ موسى علیه السلام آوردند و گفتند : این هم گاو كشته شده ! حالا چه كنیم ؟ ایشان هم فرمود : دمش را به بدن این مقتول بزنید0 دم گاو را كه‏ به بدن مقتول زدند خداوند او را زنده كرد0 گفتند : پسر جان قاتلت كیست ؟ گفت : همین پسر عمو0 پسر عمو را كشتند0 این پسر عمو كه زنده شد سالهاى سال با همسرش زندگى كرد0 بیان این حكایت‏ از قرآن تنها براى یك كلمه بود كه میخواستم به‏ شما جوانها بگویم : موسى علیه السلام پس از این‏ ماجرا با خدا خلوت كرد و عرض كرد : خدایا ! من‏ میدانم‏0 تو هم میدانى كه دُم گاو مرده را زنده‏ نمیكند بلكه تو خود بودى كه آنرا زنده كردى‏0 ولى چرا هر چه بنى اسرائیل گفتند كه یك گاو دیگر ، قبول نفرمودى‏0 آنوقت بود كه خطاب رسید : اى موسى ! براى اینكه ما میخواستیم تا دعاى آن‏ پدر را درباره پسرش مستجاب كنیم






نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :